سایت گردشگری کافه تهرون
برگزاری تورهای محله گردی و تهران گردی - روایت قصه ها و خاطرات تهران
سپیده حسامی از دوستان و همسفران من ، هنرمند خوش ذوق و با احساسی که به شیوه خود ، دست آفریده هایش را به شما معرفی می کند :

زیور آلات برای من تنها اشیایی تزیینی به منظور آراستن نیست و نه حتی مجسمه هایی برای پوشیدن. زیورآلات برای من تنها صنا یع دستی نیست ، خلق آن ناپیدای ناگفتنی ست.

زیور آلات برای من مفاهیمی ست که با ما حمل می شود، دغدغه هایی ست که به ما یادآوری می شود و خاطراتی ست که برای ما تداعی می شود.

وقتی آویزی را اره می کنم ، انگشتری را با دست شکل می دهم یا گوشواره ای را با حرارت جوش می دهم ،جاری شدن آن ناپیدای ناگفتنی را در دستانم احساس می کنم ، انتقالش به فلز را حس می کنم.

یقین دارم آن ناپیدای ناگفتنی وقتی به گردن،دست یا گوش او آویخته است ، با وی سخن خواهد گفت، سخن هایی از جنس دوست داشتن،از جنس شاد زیستن...

برنامه روز سه شنبه 31 تیرماه 1393 انجمن صنفی راهنمایان استان تهران به نمایش فیلم سووز(شوش) با حضور کارگردان و تهیه کننده این اثر اختصاص یافته است.

سووز فیلمی مستند است درباره حفاری های باستان شناسی شوش از زمان ناصرالدین شاه تا سال 1357.

از علاقمندان دعوت می شود روز سه شنبه از ساعت 18 تا 20 در محل باغ موزه قصر حضور بهم رسانند.

نشانی باغ موزه قصر: خیابان مطهری، بعد از تقاطع شریعتی، خیابان پلیس، میدان پلیس، سالن آمفی تئاتر باغ موزه قصر

اطلاعات بیشتر در سایت انجمن :  http://ttga.ir/user/news/news.php?id_news=468

........... بوی کت عزیز آقا بویی است که از سوراخ دنیایی ناشناخته می آید. بوی تمام کارهای بدی است که نباید کرد و چیزهایی که حالا حالا ها نباید دانست.

بوی مادر با تمام بوها فرق دارد. بویی است که از عطر و پودر فرنگ می آید ، از آرتیست های سینما و مجله های مد و خیابان لاله زار و سالن رقص کافه شهرداری. مادر بوی روزهای آینده را می دهد ، بوی فردا و تمام چیزهای خوبی که در انتظار من است. ......................

خاطره های پراکنده : گلی ترقی

انتشارات نیلوفر

 

دکتر منوچهر ستوده هنوز یک ساعت تا فرا رسیدن 28 تیرماه باقیست اما دیگر طاقت ندارم صدویک ساله شدنت مبارک.
ظاهرا تعدادی از دوستان از امروز به دیدن استاد رفته اند و خدا رو شکر دور وبر استاد خالی نیست. امروزتلفنی با ایشان صحبت کردم و متوجه شدم که اگر فردا با تعداد دیگری خدمتشان برسیم شاید کمی برایشان زحمت باشد. از این رو تصمیم گرفتم که دیدار با استاد را به روز دیگر موکول کنم. مهم سلامت بودنشان است که خدا رو شکر حالشان خوب است. 

در تراموا نشسته ام و صدایی در گوشم می پیچد : " ایستگاه کاباتاش "

ناخودآگاه به یاد دبیرستان کاباتاش می افتم و استاد مدرسه ای که با بازی روزگار ، سفیر کبیر ترکیه در ایران شد. سفیری که خود هم نمی دانست استوار نامه اش را باید احمدشاه قاجار امضا نماید یا رضا خان سردار سپه.

در مورد زمانی صحبت می کنم که مجلس موسسان کم کم می خواست تشکیل شود تا خبر انقراض سلسله قاجاریه را به گوش همگان برساند. زمانی که مصطفی کمال پاشا یا همان آتاتورک خودمان یا خودشان با کلی پیغام و پسغام از رضا خان می خواست که در ایران جمهوری تشکیل دهد و رضا خان در جواب چنین می گفت :

عدم اعلان جمهوری از طرف من به معنای انصراف از افکار متجددانه نیست. در حال حاضر امکان نجات ایران و افزایش سطح روابط دوستانه با ترکیه در چهارچوب نظام شاهنشاهی میسر است.

آنقدر غرق در افکار و احوالات آن دوره بودم که حواسم نبود در ایستگاه سلطان احمد باید پیاده شوم. می خواستم بازدیدی از مسجد سلطان احمد ، مسجد ایا صوفیه و کاخ توپکاپی داشته باشم.

کم کم باید از حال و هوای شمشیری که از طرف آتاتورک به رضا خان اهدا شد بیرون می آمدم و دل می سپردم به قصه های دیگر. اما از آن شمشیر هم نمی شد به راحتی گذشت . شمشیر گرانبهای مرصع نشانی که ابتدا قرار بود در خلال جنگ جهانی اول به حبیب اله خان امیر افغانستان هدیه شود که عمرش به دنیا نبود و قربانی یک سوء قصد شد و همان شمشیر به مناسبت جشن تاجگذاری به رضا خانی که حالا دیگر رضا شاه شده بود اهدا گردید.

حالا دیگر جلوی توپکاپی بودم. قصر سلطنتی عثمانی ها و قصه های فراوانش از جمله خنجر توپکاپی که دزدیده شدنش خود دستمایه  فیلمی شد به همین نام ساخته شده در سال ۱۹۶۴ به کارگردانی ژول داسن و بازی ملینا مرکوری و پیتر یوستینف.

ادامه دارد...